مشابه با واقعگرايي قديس توما بهدست آورد؛ اغلب آن را حدگرايي1 مينامند، چون او در تحليلهاي منطقياش بيشتر واژهٴ حد2 را بهكار ميبرد. آكمي كوشيد تفسيري روانشناختي از كليات به دست دهد و از اينرو حدگرايي را ميتوان نوع ابتدايي مفهومگرايي دانست (پايينتر را ببينيد). فرانسيسيان انگليسي ديگري از قبيل آدام وودهام و حتي دومينيكي انگليسي رابرت هالكُت از او پشتيباني ميكردند.
دوهِم ادعا كرد آيين آكمي يك انحراف كاملاً انگليسي بود و عقايد ((فيزيكدانان)) فرانسوي كام-لاً با آن تفاوت داشت. ميان عقايد بوريدان و آكمي تفاوتهايي وجود دارد، ولي اين تفاوتها جزئي است و بيش از آنها نيست كه آكمي را از پيروان انگليسياش جدا ميسازد.
بوريدان ميانهرو بود و آكمي هم همين طور؛ مبالغات نامگرايان افراطي از او نبود، بلكه طبق معمول از شور مردان كوچكتر ناشي ميشد.
در اين اثنا، نوعي آيين ميانه، يعني مفهومگرايي3 (كليات در ذهن وجود دارند؛ آنها بيش از علايماند، يعني صورتها يا اعمال فكرند.) توسط فرانسوياني از قبيل پيير اوريول فرانسيسي، دوران سن پورسن دومينيكي و توماس استراسبورگي پيرو قديس اوگوستين پديد آمد.
رونق نامگرايي جزء لازم و ذاتي تجديد علاقه به منطق بهعنوان روشي كلي بود. منطق قديم مبتني بر ايساغوجي،
قاطيغورياس، تأويلات و بوئتيوس بود و منطق جديد براساس آنالوطيقاي
اول و ثاني، طوبيقا، مغالطات، و منتخبات منطق پدروي اسپانيايي (سيزدهم - 2)4 استوار بود.
منطق جديد از لحاظ محتوا قويتر بود و با رغبت بيشتري تحصيل ميشد. منطق، فن محبوب زمان بود و با انتظارات خيالي، براي هر چيزي بهكار گرفته ميشد، تا حدي مانند منطق نمادين امروزي. منطق روش علمي برجسته در سدهٴ چهاردهم بود.
شك نيست كه نامگرايي در آن مرحلهٴ خاص براي پيشرفت علم سودمند بود و به آساني ميتوان دريافت يا اين فن جديد در مجموع خلاقترين اذهان عصر را به خود جلب كرده بود. از طرف ديگر، با دين يا احساسات ديني موافقت كمتري داشت؛ چون برخورد تعقلي را در برابر اطاعت كوركورانه و خرافات تقويت ميكرد. بدين ترتيب، فلسفه را به سوي علم و به دور از